الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

211

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

« پروردگارا ! كعب بن سور را كه سرور و سپيد چهرهء قبايل بود رحمت كن ، او بهترين پا برهنگان و بهترين كفش‌پوشان و بهترين كشنده و كشته شده است . اى كعب ! اى مرد كامل ، بر تو مژده باد كه حق را يارى دادى و باطل را رها كردى . » مردى به نام عبد الرحمن بن هاشم به نبرد او شتافت و در پاسخ او اين ابيات را خواند : « پسر سور را كه مرد ، خداوند نيامرزاد و خدا از او خشنود مباد كه در هنگام قضاوت خود به ستم قضاوت كرد و تسليم كفر شد و با هواى نفس مخالفت نكرد و او همراه كوردلان از گمراهى پيروى كرد و همراه ديگر پيروان هوى و هوس به فتنه در افتاد . » و ضربتى بر وائل بن عمر زد و او را كشت . سپس مردى بنام حنتمة بن اسود كه از خاندان قشير بود به جنگ آمد و چنين رجز مىخواند : « ما ياران شتر گرامى هستيم . و از هودج بزرگ او دفاع مىكنيم . ما ياوران همسر پيامبر بزرگواريم و اين از ديرباز ، آيين خدايى ماست . » مردى از شيعيان امير المؤمنين به نام عبيد الله بن سالم به نبرد او رفت و اين رجز را مىخواند : « ما همه فرمانبردار على هستيم و تو اى بدبخت ! در تباهى مىدوى . آرى گمراه پيرو گمراه است . آن همسر پيامبر هم با فرمان پيامبر مخالفت كرد و از خانهء خود همراه گمراهان بيرون آمده است . » سپس بر دست او شمشير زد و آن را قطع كرد و او بر پهلو افتاد . يارانش به فكر افتادند كه او را از معركه بيرون برند ولى در ازدحام او را لگدكوب كردند . واقدى از عبد الله بن فضيل از پدرش از محمد بن حنفيه نقل مىكند كه مىگفته است : چون به بصره رسيديم و لشكرگاه ساختيم و صفهاى خود را مرتب كرديم . پدرم على ( ع ) درفش را به من داد و فرمود شما هيچ كارى مكنيد تا آنان جنگ را شروع كنند . امير المؤمنين خوابيد و دشمن شروع به تيرباران ما كرد . من او را از خواب بيدار كردم . بيدار شد و در حالى كه چشمهاى خود را مىماليد هياهوى اصحاب جمل شنيده مىشد كه بانگ برداشته بودند : خونخواهان عثمان بپاخيزيد ! على ( ع ) در حالى كه فقط پيراهنى به تن داشت جلو آمد و فرمان داد درفش را پيش ببرم . من آن را جلو بردم و گفتم : پدر جان در چنين جنگى و امروز فقط با يك پيراهن ؟ ! فرمود : پسرم اجل آدمى تا نرسد ، بهترين پاسدار اوست . به خدا سوگند من در التزام